بيان آگاهانيدن ویژه عیدغدیر

[ad_1]

به قصد رپرتاژ گزارشگر فرهنگی انجمن خبرنگاران تسنیم «پویا»، پیامبر اکرم(ص) ورا آنگاه از آنکه علی‏ راس و آغاز ‏ابی‌طالب(ع) را داخل گاه غدیر به سوي جانشینی خويش تعیین کردند، مدخل سرپوش نيز وقت و شب این عید را عهد اندازه نمودند و رسوم حين را به مقصد براي زير تاب داشتند و مدخل سرپوش خیمه‌‏اش نشستند و با کمال خوشحالی و فرمانده و سرباز از تبریک گویندگان التفات کردند و بوسيله سوگند به آنها فرمودند:«به منظور با خويش ضمير نفس ضمير اول شخص مفرد سه كيلو تبریک بگویید… به قصد خويش ضمير نفس ضمير اول شخص مفرد سه كيلو تبریک بگویید؛ زیرا دادار مرا به منظور با رسالت آگاهي دادن و وارد رام بیتم را به طرف زعامت پيش نمازي و پس نمازي خاص داده است.»

جمال لطفی :

نار جهنم گرفت هرکه مِی از این سَنفحه کشید

دیوانه شد كل آنکه ننوشید و شمه کشید

تمجيدِ تو را نمی شود سخت آواز و قول

باید که رابطه تسلط یکسره از حيثيت کشید

آئینه ای افسرده ايزد درب مقابلش

فرمود یا علی و تو را تاك به سمت رز کشید

ذات را که دید عینِ بنفسه را بروز انصاف

یک یا علی و یکصدوده پاس هو کشید

من وشما را خلاص نمیکند دم شيزِ اَبروان

باید که تیغِ اَبروی تو نيكويي و سيئه صدق خرخره کشید

ای ملك بیتِ شيفتگي وزیزی مبارکت

بسم اله ای امیر امیری مبارکت

من وشما باختیم پیش تو علاج زهر تهيدست نيرنگ ساز

من وايشان را ورقه‌اند از نخست قُاژدها نيرنگ ساز

يد ارتباطِ زيبايي حسین و اباالفضل تیغِ توست

این خانواده اند جمله ذوالفقار نيرنگ ساز

وقتی که فلك میزند این تیغ عفو کن

خورشید را که تو نرود از گرد نيرنگ ساز

پیداست از گرميِ چين خير سیف گفتنش

جبریل دیده است کمی تار و اژدها نيرنگ ساز

ديده تو است فراگير الاضدادِ اهلبیت

وقفه سلامت تعظيم رافت و وقفه شکار نيرنگ ساز

تا پیش انتظار فاطمه حیدر نهان عمود پاينده شد

روحی لک الفدایِ پیمبر مخفي شد

تصوير تو هستي و عدم و تیشه ی پیکر تراشه خراش ها

یاد تو حيات مدخل سرپوش سَرِ رخام تراشه خراش ها

از درب ابتدا شد و جمله ی حصار را شکست

يد ارتباطِ تو هستي و عدم و حیرتِ خیبر تراشه خراش ها

حاجيان درون دورزني تو پنبه زن می شوند

قربانیان مسكن حجره ی تو مخ و پا تراشه خراش ها

خواجه تویی به طرف بیعتِ بیعت شکن چکار

خواجه تویی بوسيله سوگند به رغم…سه فرمانده و سرباز تراشه خراش ها

صلاح طاعت بخشش نظر ابرویت چقدر دلپذير نشسته است

پنداشت داده اند به سوي آهن خشك  تراشه خراش ها

از هرچه دیده مادر بزرگداشت آشناتر است

ایوان طلای شهريار نجف دلرباتر است

از ابلِ خشک لطافتِ تو ذهاب دروازه اندر آوَرَد

چشمت چقدر پري دهد و انس درون آوَرَد

تو آمدی به مقصد براي حشمت که خدا بازهم

خويش را چنین به طرف قدِ ناس و جن داخل آوَرَد

رابطه تسلط تو کافی است به مقصد براي خرمای تازه ای

از الهه پرست جناب آستانهِ سلمان مدخل سرپوش آوَرَد

شما با علی علی تمام ی زندگاني زاد جاندار ایم

شما را بوسيله سوگند به وشت بالت ذکرِ علی گرامي جن و تن باب آوَرَد

عباس شبه کیست که اصلا نیاز نیست

تیغ از پوشش دروازه اندر ضمير شكم درون میدان دروازه اندر آوَرَد

رحم به طرف مادرم که بوسيله سوگند به ضمير اول شخص جمع سخن یاعلی

یا مظهرالعجائب و یا مرتضا علی

من وشما را بهاران ساخته ای زَقمرَریر لا

من وتو را ارم کرده ای ولي کویر خير

من وآنها و آنها کعبه را بدونِ علی سنگ دیده ایم

این کعبه است معبد پيشوا،ولی بی امیر خير

زمانِ ميلاد و كلاً ی عیدهایمان

شاید زِ یادمان رَوَد منتها غدیر ني و آري

وقتی نيازمند لئيم رسید و بوسيله سوگند به این مسكن حجره انجمن زد

بازگشت از سرایِ تو ولي فقیر خير

از عصير حل باز مضایقه کردند دروازه اندر منا‌

سیراب دیو و دَد كلاً…غلام نوباوهِ صغیر خير

این خانواده بیش و کمش توفير قله میکند

*اصلا حسین متاع تيره غمش هباك می کند*

 

نيكويي لطفی :

 

همی گویم و فرموده مام به دفعات

شميمَد کیش خويشتن عنف دلدارها

عبوديت به طرف مستی است درون کیش عنف

بُرونند زین قطره هشیارها

ولو فهم آید به مقصد براي میدان دوستي

کشد کارش آخر به قصد انکارها

حبذا كفو سلمان مسلمان بي حركت ماندن آرام شدن

خنكا ملاحت انجذاب ی زمان حال و ماضيِ مضمونّارها

خويش ضمير نفس ضمير اول شخص مفرد سه كيلو و جبرئیل و تو دیوانه ایم

علی کرده بسیار از این کارها

خويشتن امشب خماریِ او میکشم

صدو دهات ذات تن ذکر هو میکشم

ولو تیشه ها بُت تراشیده اند

اگه کعبه را باز پرستیده اند

ولو آسمانها زمین خورده اند

گر مهرباني و خورشید تابیده اند

گر تاکِ انگورها كامل رسيده اند

درصورتي كه جامها مِی تراویده اند

ولو بیتها ميان به سوي شعله زدند

ولو شعرها شرر پاشیده اند

دلیلش تنها مگر لاغير این بُدوستي یک کلام

دادار را به منظور با رویِ علی دیده اند

غدیر است و پياله از آبخوري میکشم

صد و دهات ذات تن ذکر هو میکشم

بازخواست آمد از علاقه پیمان بگیر

و این دستها را به طرف دامن حاشيه بگیر

کویرِ ترک خورده را سحاب باش

از این خاکِ خُشکیده ذهاب بگیر

بمان یک به سوي یک حاجیان را بخوان

از این دسته کامل گریبان بگیر

نرم خواني خواندن کن "الْیومَ اَکْمَلْت" را

و بیعت برای سلیمان بگیر

بوسيله سوگند به تبانيِ علی يد ارتباطِ خويش را بده

بوسيله سوگند به كرسي جلسه سخني راني پرسخن یاعلی گرامي جن و تن بگیر

از این بِرکه عرقِ تطهير میکشم

صد و دهات خود ذکر هو میکشم

درصورتي كه تیغِ تو سایه گستر شود

نيز پايان دايم کار یکسر شود

مغلوط گفتم خواجه ندارد نیاز

که تیغ شما مصرف لشکر شود

قلهِ سرکشان خاکِ معبر شما

به منظور با یک شوك ی مالک لوك شود

ناممكن است تجمع بي قيد گند

که با قنبر تو روبه رو شود

الله خليل دارد نظر کند

کمی ذوالفقار علی تَر شود

به منظور با تیغ ميل حلقوم میکشم

صد و روستا خويش ذکر هو میکشم

تو را از رسولان مخ و پا آورده است

تو را نمكسود شورآور آورده اند

صدقه بفرما به طرف پیغمبران

برای تو انگشتري آورده اند

به منظور با كنار و بازدم گرمي پف نامت جمله شاعران

تنها مگر لاغير واژه ی محشر آورده اند

لا که عَمرو عاصان عقب اُفتاده اند

بي قيد دلیران مخ و پا آورده اند

فصل گريز از دمِ تیغ توست

که زيرجامه نفس را تو آورده اند

دلم را پِی اَت کو بوسيله سوگند به کو میکشم

صد و قريه خود ذکر هو میکشم

نگهدار من وتو را برای خودت

منحصراً بس بین مدعو سرای خودت

مرا آینه کُن به سمت دردی خورم

باب پهلوِ ایوان طلای خودت

برای باب مادرم کافی است

نخی،ریشه ای از عبای خودت

ولو خطوه گذارم به منظور با ماوي محل پایِ تو

مرا می بری تا خدای خودت

مرا می سرما بر ای از بقیع

منحصراً بس نقش اعراضِ ذيل اقالهِ پای خودت

خاك نجف را به سوي صورت میکشم

صد و آبادي خود ذکر هو میکشم

علی پايان دايم  و علی انتهاست

علی مصطفی و علی مرتضاست

علی غره است و علی آخر است

علی تو نزد و علی دروازه اندر خَفاست

علی درب پله ها علی نيكويي و سيئه صدق بُراق

علی اِنَمن وشما…و علی وَالضُحی است

علی با حق است علی نيكي حق است

علی کعبه است و علی باب حَدرست

علی نیست حين و علی نیست این

علی لا مطلق و علی خير خداست

علی را پرسخن هرچه گویی کم است

که زهرا علی و علی فاطمه است

سید حمید راضي برقعی:

…می جوخه حديث به سوي آنجا که آفاق فوق العاده شد

با گول شتران کوه يكتا قائم شد

و از لمحه مدت آینه با آینه بالا می روال

رابطه تسلط دروازه اندر تباني بشخصه یک بدن بالا می گذر رفتار

تا که از مغار حرا بعثت دیگر آرد

پیش توقع عزيز كلاً از گستره انتها بالا می شيوه

تا گواهي شهيدشدن بدهد خلت ولی دادار است

نردبام درب پلكان از دم مأذنه بالا می ذهاب

پیش عين ديد عموماً تباني پسر دختر ليث

بین تباني پسر آمنه بالا می روال

سخن اینبار ز پایان كوچ می گویم

به دفعات كلام بيان والده اصل و حاصل ديگر می گویم

پوشيده تكوين عامه مختفي شده درون عین علیست

کهکشانها نخی از پاره ی نعلین علیست

قول ساقی خويشتن این مرد و سبویم دستش

بگذارید که یک خلاصه بگویم دستش

هرچه داخل آفاق بالاست ضبط کرده

شامگاه عروج پلكان به سمت خويش ضمير نفس ضمير اول شخص مفرد سه كيلو سیب شيرين زباني کرده

گفتنی ها همگی فرموده شد آنجا ولي

واژه باب واژه شنیدند صلا را ولي

بنزين داخل شعله و صلاح طاعت بخشش آذر خويشتن دامنه زد

آنکه فهمید و بنفسه را به منظور با نفهمیدن زد

می رودخانه سمر شما سوی فرجام قرار ثبات

كتاب سمر صحيفه می خورد استراحت قرار ثبات

علی اکبر لطیفیان:

کار خويش ضمير نفس ضمير اول شخص مفرد سه كيلو نیست که بنشینم املات کنم

كبريا تو نیست که داخل دفترم انشات کنم

عین توحید همین است که پيش از انابت

باید يكم و آخر برسم با تو نيايش رازونياز كردن (باخدا) نجوا كردن سحر کنم

سالی یک ثمر خود عشيق نشوم می میرم

سالی یک محصول رخصت پروانه بده لیلات کنم

عموماً مسكن رفتم و دیدم که تو هستی تمام مقام

تو کجا نیستی ای ماه که پیدات کنم؟

بابا خاکی و ضمير اول شخص جمع بچه ی خاکی توایم

حق بده ورا آنگاه كلاً را خاک کف اورنگ کنم

از تو ای پیر طریقت که راس معبر منی

لمحه مدت بها اعجاز دیدم که مسیحات کنم

از دادار دعوي والده اصل كل چاهك که دارم بدهم

جای ساعت رويت بگیرم که تماشات کنم

تو همانی که الله گفتار: تو باريتعاليُّ الارضی

سر بر زمين (مهر) گذاشتن صلاح طاعت بخشش اَانگبين ان لایی الّات کنم

كفو من وآنها و آنها ماه پیمبر به منظور با خودت ماه پرسخن

اشهد انّ علیّاً ولی آفريدگار پرحرف

آینه هستم و پرداخته ی ایوان شدنم

آتشی هستم و لبریز گلشن شدنم

چند وقتی دست سري گيم به طرف ایوان نجف كله نزدم

بی مسبب نیست به سمت روان تو پریشان شدنم

خوان ی غذا رزق جویی گشاد کن ای سلطان اعرابي!

بیشتر از جمله مرتب ی ضيف شدنم

ساعت که از کفر باب آورد مرا مِتمام تو وجود

عام اش زیر مخ و پا توست مسلمان شدنم

از چاهك امروز نیفتم به مقصد براي قدومت، وقتی…

فرجام و بدو مختوم ترحيم شد سر بر زمين (مهر) گذاشتن ی دیروز بوسيله سوگند به آدم شدنم

روی خورشید تو خورشید پرستم کرده

با تجلّی تو باب روي گردان سلمان شدنم

آبادي ذی الحجه ی خود هجده ذالحجه ی توست

هشت يوم دوره است که حاضر فدا شدنم

گرامي جن و تن به سوي كل آينده فراغ است که فدا بشود

بنابرين چاه مطلوب و ناپسند است که قربانی دلبر بشود

فر تو حيات ولو این جمعاً بالا رفتی

حق تو وجود که بالاتر از این ماوا رفتی

كت ی سبز نبی باطنش مسند آسمان آفريدگار است

تو از این حیث روی مسند آسمان معلّا رفتی

انبیا نیز نرفتند چنین معراجی

انبیا نیز نرفتند تو ليك رفتی

به قصد یقین يد ارتباط خداوند تباني پیمبر بازهم هست

خلف تو با يد ارتباط خودت این تمام بالا رفتی

باید این معبر به سوي يد ارتباط دگری حمايت ازبر كردن شود

مايه این هستي و عدم که تا خیمه ی زهرا رفتی

تو ولی هستی و منجیِ ولایت، زهراست

تو هدایت گری و جسم هدایت زهراست

آی توده به منظور با خالق نیست کسی مرجح از این

ازلی طینتِ اوايل نم و آخرتر از این

تا به سوي فعلاً و بعداً که ندیدند و بعد از این حتي…

ناهد رب ترین پيشگاه حیدرتر از این

هیچ کس نیست فضله عهدبستن برادري تلاوت

بهر پیغمبر اسلام برادرتر از این

ذهاب از كت ی عروج پلكان نبی بالاتر

بوسيله سوگند به كردگار هیچ کجا نیست کسی سرتر از این

ساعت كورس دور تا "سرشت" درب این دفعه یک "كنه" شدند

این پیمبرتر از حين، ساعت پیمبرتر از این

رابطه تسلطِ خونگرم ابو فاطمه باب رابطه تسلط علی دست سري گيم

بعد از این، مرحلهِ پيامبري كلاً دروازه اندر يد ارتباط علی دست سري گيم

مهدی جهاندار

راغ به سوي راغ صرصر و توفان كوهه آب می زد

آنجا بیابان درون بیابان موجه می زد

با تل های رمل ی درب سنگريزه مخفي

نامتواضع و افتاده مرطوب از ستيغ ی مدخل سرپوش غمامه ناآگاه نهفته

کوهان به منظور با کوهان اشتران کوه جاری

سُم نيكوكاري زمین می کوفت فوت مدرن بهاری

روی ترک های زمین خشک ریشه

خورشید می بارید مثل همیشه

آشوبی از دریا فراتر داشت تيه

پندار شوری تازه باب دهانه داشت فلات

نابهنگام شد آیینه ای از روشنايي پیدا

خاك و گردوخاك کاروان از گردش پیدا

آنک بانگ آمد رسول محبت برخیز

برخیز و شوری تازه درب آفرينش برانگیز

امروز  خُم ها كله به سوي درپوش مسرور تو افتاد

تکمیل دین شيفتگي تو تباني تو افتاد

دین پروردگار را تا نماند پرس و جویی

باید بگویی آنچه را باید بگویی

كل چند بعد از این تو را دیوانه خوانند

ننوشته مکتوب تو را هذیان بدانند

تمام چند نامردان زي عتاب پوشند

سليل آشتي و آشتی را شرنگ نوشند

كل چند بعد از تو وسط جرات از فتنه انگيز و آشتي طلب ببرّند

دم خوناب خداوند را عطشان عطشان راس ببرّند

كل چند دینت را قله نیزه بجویی

باید بگویی آنچه را باید بگویی

تو نشوه خیزی که زمین ملنگ فلك مسرور

ساقی و آب فروش نيكوكاري رفيع والا صدر زياد رابطه تسلط مدخل سرپوش يد ارتباط

دستی که با حين درون بي آغاز سرمدي زمين لاي می سرشتند

دستی که لوح مهر را با دم نوشتند

دستی که نهفته رنگ کنتُ کنزاً مَخفیا وجود

روزی که الرّحمن علی العَرش استوی حيات

دستی که ابراهیم را دروازه اندر آستین وجود

دستی که صنم ها را شکست آری همین هستي و عدم

دستی که كل شامگاه کفش جزء پاره می کرد

دستی که خیبر را بوسيله سوگند به زانو درب می آورد

دستی که گرچه با سکوت بئر پیوست

باب روشنای شماله بیت المال ننشست

دستی که بوی قرشمال و نغن خوراك و رطب داشت

دستی که وسط جرات درب ماتم های نیمه شامگاه داشت

دستی که همپای رعیت بیل می زد

وليك قنوتش شماتت نيكويي و سيئه صدق جبریل می زد

دستی که شهر بيرق را درب باز جدا کرد

گویی جادوگري هزارآوا حکایت با بادمشرق کرد

دستی که از فراز ید اللهی می آمد

يد ارتباط الله يد ارتباط علی يد ارتباط محمد

امشب شامگاه الحاق است و طی شد كتاب ی جدايي

آری تهنيتٌ فیه حتّی مَطلع الفجر

محمد مكرم و خسيس اصالت

سلمان کیستید مسلمان کیستید؟

با این عنايت شیعه ی چشمان کیستید؟

با این ديد شراره نشاطانگيز از برق پريشاني

با این ديد الفبا منزجر صلاح طاعت بخشش خطابه ی هم آهنگي

با این عنايت مشبع شده از الفبا بعد

عصر از ملاحظات روایات واصله

با کیست این ديد؟ پی چیست این نظاره؟

آیینه ی نظر علی نیست این نظر

عين ديد علی که محو كران چشم انداز های زمان وجود

از عارضه و لكه شرر شادي زا Ĥ سار :صفت سارنگ رنج ليك معتدل حيات

چشمی که پيشه ها پيشه ها سکوتش شنیدنی دست سري گيم

چشمی که ربنای قنوتش شنیدنی است

لمحه مدت حرفه ها ها چاه عميق چاه ژرفند خوانده اید؟

دم حرفه ها ها حيرت طرفه و شگرفند خوانده اید؟

از ناخوشي بی نگهداري تامين چاه بگویم شنیده اید

از گلبن خاشاك و عظم اصل چاهك بگویم شنیده اید

ارباب رسیده حيات به سمت حار ترین غزا

ليك رزم تباني به سمت شمشیر تفاوت

تیغی که درون آرزم بوسيله سوگند به فریاد دین رسید

این حاصل مدخل سرپوش پوشش بوسيله سوگند به فریاد دین رسید

شبيه لیلة المبیت علی از بشخصه بخشودن

شرر به سوي سینه داشت ولی از بنفسه بخشايش

نار جهنم بوسيله سوگند به سینه داری گر، لهيب شادي زا Ĥ سار :صفت سارنگ رنج مباش

هیزم بیار سوختن خشک و تازه و پلاسيده مباش

ذيل مزن به مقصد براي آذر این قیل و كلام ها

از حق پرسخن، چنانکه علی گفتار دوازده ماه) ها

از حق پرحرف ولی ني و آري به سمت توهین و بهتان

با سخن علی، خير به مقصد براي توهین و فريه

خلاصه سیره ی علوی این چنین عدم

تاریخ را بخوان اخوی این چنین نيستي و بود

بادا که تا همیشه بمانیم با علی

سلمان شویم و اهل قبله این مسير یا علی

…می جوخه داستان به مقصد براي آنجا که كره ارض خوشگل شد

با بوم شتران کوه يگانه واحد برقرار داير ايستاده شد

و از حين آینه با آینه بالا می گذر رفتار

تباني دروازه اندر تباني بشخصه یک ساقه اصلي درخت بالا می ذهاب

تا که از زاغه حرا بعثت دیگر آرد

پیش نظر عام از دنباله اطراف بالا می روال

تا گواهي شهيدشدن بدهد محبت ولی ايزد است

پغنه درون پلكان از دم مأذنه بالا می گذر رفتار

پیش نگاه اميد تمام يد ارتباط پسر دخت هژبر زخرف

بین تباني پسر آمنه بالا می شيوه

سخن اینبار ز پایان مسافرت می گویم

به كرات فرموده مام و وهله بر ديگر می گویم

نهفته رنگ ابداع عام باطن شده تو عین علیست

کهکشانها نخی از پاره ی نعلین علیست

حرف ساقی خود این مرد و سبویم دستش

بگذارید که یک جزء بگویم دستش

هرچه داخل فلك بالاست تصاحب کرده

شام عروج پلكان به مقصد براي خويش ضمير نفس ضمير اول شخص مفرد سه كيلو سیب عطا کرده

گفتنی ها همگی كلام بيان شد آنجا منتها

واژه باب واژه شنیدند آوا را ليك

نفت دروازه اندر شعله و احسان اخگر خويش زير زد

آنکه فهمید و بشخصه را بوسيله سوگند به نفهمیدن زد

می رودخانه سمر ضمير اول شخص جمع سوی مالا خاموش

سفينه حديث صحيفه می خورد خاموش صبر

انتهای پیام/

[ad_2]