دخترها سوگ سرود بابا می‌خوانند/ این شهید پیکر ندارد!

[ad_1]

شهید «مرتضی کریمی» شهید بی پیکری است که داخل دی ماه ۹۴ باب جریان تدافع از حرم بومي بیت(ع) مدخل سرپوش ناحيه رده بازار خانطومان به طرف تاييد رسید. به سمت سبب هفته تدافع اقدس با خانواده این شهید مكالمه پچ پچ کردیم.

سالنامه نرمي- عطیه همتی: فام آبی و فیروزه‌ای دکور مسكن حجره سلیقه بابا مرتضی است. بابا مرتضی صدوق داشت عامه جای مسكن حجره آبی باشد. ليك الحال بنفسه جزئی از دکور مسكن حجره شده. عکس‌هایش دورتادور مسكن حجره نشسته است و به سمت روی «نالان» و «ملیکا» می‌خندد. بچه‌ها طبق قاپ عکس‌ پدرشان را كل وقت و شب سیر گردش می‌کنند و یاد روزهایی می افتند که بابا پيش مسكن حجره از حالت اغمابيرون آمدن چند دقیقه‌ای را ظهر تو قایم می‌شد و با صدایی که از بنفسه درون می‌آورد دم‌ها را حسابی می‌ترساند. ولي الان ۹ ماه است کسی باب مسكن حجره را نمی‌زند و صدایش را دگش نمی‌کند. بچه‌ها ۹ ماه است داخل را به قصد روی بابا نيرنگ ساز نکرده‌اند. این پاییز بابا مرتضی نیست که از استعداد دفترمشق‌های جدیدشان را نشانش بدهند. کسی نیست که صباح‌ها ترک موتورش بنشینند و تا آموزشگاه او را سخت بر کنند و وقتی مسكن حجره می آید روی پایش بنشینند و عام تواماً مرثيه‌های بابا را همخوانی کنند.

درون آخرین روزهای هفته تدافع پارسا نشاني پي جويي همدوش و فرزندان شهید «مرتضی کریمی» رفتیم تا تواماً گپ کنیم. شهید کریمی درون درگیری‌های قبله پيت و تيمچه خانطومان تو ۲۱ دی ماه ۹۴ به طرف تاييد رسید و به منظور با كلام بيان همرزمان وی، به قصد جهت برخورد موشک و عذاب جوشش از پیکر شهید چیزی باقی‌ نمانده است.

مرتضی را که دیدم، پندار سالها او را می شناختم

شهید مرتضی کریمی شالی زاده زاييده ۲۵ دی ماه ۱۳۶۰ است و عزب ۴ يوم دوره سابق از ميلاد ۳۴ سالگی‌اش به مقصد براي تاييد می‌گروه بهره. همسرش «فاطمه سيدها موسوی» نیز زاده زاييده دی ماه ۱۳۶۶در شهر «كمربند» قزوین است. زوجه موسوی درمورد ازدواجش با شهید کریمی می‌گوید: «من وتو و خداوندگار مرتضی اصالتا همشهری بودیم. خانواده سرور مرتضی برای پسرشان یک دخت سيدها می‌خواستند. یکی از اقربا بازهم که من وتو را می‌عرفان وسيله مبهي اغواگر شد و من واو را به سوي بازهم معرفی کرد. دم هنگام فرصت‌ها نخست دبیرستان بودم. انقدر پرده هردویمان پایین وجود که معیارها و ملاک‌های سختی برای زناشويي نداشتم. وقتی خواستگاری آمد با اینکه او را ندیده بودم، پنداشت سالها وجود که او را می شناختم و یک ميان خير صد ضمير شكم درون عاشقش شده بودم. ولی به طرف حافظه حادثه کمی که داشتم خانواده‌مام راضی نيستي و بود. یادم نیست چاهك چیزهایی از بازهم پرسیدیم و به مقصد براي بازهم گفتیم. هردوی من وآنها و آنها خجالتی بودیم. ولی از خويشتن وعده گرفت که وقتی تزويج کردیم و به قصد تهران آمدیم درسم را بقيه بدهم. ولی بعد از تزويج تاآنجا خونگرم زندگی شدم که نشد.»

وقتی هوای بابا هوای پناهگاه جان پناه موضع مبارزه وجود

ثمره مواصلت شهید کریمی و همسرش تاخت دوشيزه به سمت شهرت اسم «مويه گر» و «ملیکا» است که حاليا باب غیاب اب رفيق این روزهای مام هستند. نالان زاده زاييده ۱۰ اردیبهشت ۱۳۸۵ است و ملیکا در۱۳ برف ۱۳۸۹به دنیا آمده است و امسال به قصد پیش دبستانی می‌جوي. الحال ملیکا روپوش دبستان‌اش را بوسيله سوگند به جای بابا، به قصد ضمير اول شخص جمع داغ می‌دهد و برایمان توضیح می‌دهد که عاقبت الامر و نخست پایش به قصد دانش سرا نيرنگ ساز می‌شود. دیوار خانه صورتی بچه‌ها پراست از عکس‌ها و پوسترهای بابا مرتضی که اكنون مدخل سرپوش غیابش قلب خاطر بچه‌ها را استوار می‌کند. وليك نيرنگ ساز ملیکا به قصد عکس‌های روی دیوار بسندگي نمی‌کند. گوشی تلفن همقدم را می آورد و عکس‌های باب شهیدش را نشانمان می دهد و با غوررسي درمورد جزییات تمام عکس پيشه ها می‌زند. گاهی نيز صدایش را کلفت می‌کند و مرثيه‌هایی را که بابا خوانده است را می‌خواند و ریز می‌خندد: «هوای این روزای خويشتن هوای سنگره/ یه حسی روحمو تا زینبیه می‌بره/ تاکی باید بشینم و خداخدا کنم/ به منظور با عکس لفظ سياهه شهیدامون ديد کنم…» بچه‌ها می‌دانند زاير احرام بسته نزدیک است برای همین نالان از روزهایی می‌گوید که هیئت‌های مذهبی داخل بنرهایشان اعتبار بابا مرتضی را به قصد ديباچه اسم ستايشگر نخراشيده ناراست می‌نوشتند و بچه‌ها از دیدن اسم پدرشان باب خیابان‌ها حسابی کیف می‌کردند. هیئت‌هایی که امسال صدای باب را بدجوری کم دارد.

وقتی شهید شد تازه جایگاهش را فهمیدم

شهید کریمی اوایل عروسي باب جزء فرهنگی شهرداری گرفتار و آزاد به منظور با کار است. ولي بعد از لمحه مدت كارشناس گند می‌شود و مجبور می‌شود روزهای کمتری را مدخل سرپوش کنار خانواده‌اش باشد: «مخدوم بابا مرتضی نیروی مخصوص قشون حيات و باید ماموریت تخمه ماموریت می ذهاب. دائم به مقصد براي شهرهای نامشابه و آشنا عزيمت می‌کرد و به مقصد براي تمام شهری که فکر کنید خطوه گذاشته وجود. شغلش را رفيق داشتم و فخر كردن می‌کردم منتها تنهایی بیش از فراوان زياد آزارم می‌جيغ. به طرف مورد بغاز دروازه اندر كورس دور سنه پايه و نیم اوان زندگی که بچه نداشتیم. وقتی فهمیدم نالان را باردارم مرتضی ماموریت حيات وقتی بازآيي خیلی خوشحال حيات. از اینکه دارد بابا می‌شود خاموش و فراغ نداشت. ليك بازهم ماموریت‌هایش امتداد داشت. بچه دار ماندگار شدن ايستادن تو کنار آزاد خوبی‌هایش خوشحالم می‌کرد که دیگر عزب نیستم. خود بوسيله سوگند به مرتضی خیلی قريب بودم و کم دیدنش بیشتر آزارم می‌جيغ. به حدي قوم بودم که وقتی تلاقي لمس مالش پيوستگي می‌گرفتم و پاسخ راه حل و پرسش نمی‌عدالت، دلواپس می‌شدم و چندین ثمر دیگر می‌گرفتم. یکبار به حدي تعداد‌اش را گرفتم که دکمه‌های موبایلم له باطل شد. مرتضی خیلی بردبار هستي و عدم. یک کلام از کارش حرفه ها نمی زد. برای همین خود خیلی از کارش تارك باب نمی‌آوردم. وقتی که شهید شد تازه فهمیدم مرتضی چاه کارهایی کرده است و درچه جایگاهی بوده است. چون كه مرتضی جانشین آمر امير حيات.»

صحابه داشتم صریح بگوید: دوستت دارم

«زيبا طبعی» بزرگترین مميزه‌ای است که جمهور کسانی شهید کریمی را می‌شناسند با ساعت او را به منظور با قلب طبع می‌آورند. طوری که حتی همرزمانش می‌گویند نفس‌ای او را جدی ندیده‌اند. هم سنگ بانو شهید می‌گوید:«بسیار فضله مشرب هستي و عدم. همیشه كردگار تو آينده شوخی و تبسم هستي و عدم. یکبار با تسريع ایستاده هستي و عدم طعام می‌خورد با این زمان حال و ماضي كل قاشقی که می‌خورد با بقیه شوخی می‌کرد و همگي می‌گذاشت. این اخلاقش طوری حيات که هیچ‌کس با مرتضی غریبی نمی‌کرد و نيز ابتدا با او بيداد می‌شد. با اینکه عذار جدی و با ابهتی داشت خیلی کم یادم می‌آید عصبانی شده باشد و صدایش را رسا پنهان کرده باشد. گاهی که بچه‌ها اذیت می کردند و خويشتن دعوایشان می‌کردم. عصبانی می شد. صحابه نداشت دعوایشان کنم. وليك عصبانیتش بیشتر ناراحتی حيات. بعد بازهم بچه‌ها را جفت می‌کرد و می‌سخن این «گنجشک‌های بابا» هستند. این خصوصیات از صبرش نيز هستي و عدم. بوسيله سوگند به صلابت انسان صبوری حيات به منظور با فقره با بچه‌ها و شیطنت‌هایشان. همیشه نيز به سمت خود می‌حرف که کاری با بچه‌ها نداشته باشم. مشکلات را مشکل نمی‌دید و خیلی خاموش و فارغ بال آهسته آنها را حل می‌کرد. مرتضی خیلی حتي شكيبا وجود. برای همین نمايش احساساتش کم وجود. بیشتر وابستگي املاك‌هایش را عملی داغ می‌معدلت. عموم تلاشم را می‌کردم یک همه «دوستت دارم» از دهانش بیرون بکشم. بیرون کشیدن این يكسره عبارت زمره از دهن یک مرد با گيرايي التذاذ خاصی داشت. سربه‌خونابه می‌گذاشت و دروازه اندر می‌ذهاب. پاپیچ می‌شدم که باید مستوي و صریح بگویی: دوستت دارم. وقتی آخرش می‌حرف برایم كيف خاصی داشت.»

وقتی بابامرتضی می‌آمد عامه حجره‌ها بسته هستي و عدم

مويه گر و ملیکا کنار و مادرشان نشسته‌اند و دقیق به منظور با حرفهایمان اذن زاويه می‌دهند و یاد ذهن‌های کوتاهشان با بابا مرتضی می‌افتند. نالان از دیر انرژي يافتن و ماموریت‌های پدرش شكوه دارد و می‌گوید: «همیشه دیر مسكن حجره می‌آمد برای همین تمام وقفه شامگاه‌ها من وايشان را بیرون می‌برودت هیچ حجره‌ای نيرنگ ساز فنا. یکبار که می‌خواستیم برویم پارک دیدیم جمله دارند از پارک بیرون می آیند و ضمير اول شخص جمع تازه داریم اندرون پارک می‌شوبم. یکبار نيز رفتیم پارک ولایت که دوچرخه سواری کنیم. دیر وقفه شده وجود. وليك هنگامي چسان دوستش آنجا کار می‌کرد با دوستش مراوده برخورد گرفت تا باب را برایمان نيرنگ ساز کند. او نيز خیلی صدوق خوبی هستي و عدم براي اينكه برایمان دوچرخه آورد تا بازی کنیم.» ملیکا هربار که می‌خواهد از پدرش ذهن تعریف کند دستی به مقصد براي سرش می‌کشد و بنفسه را آشفته می‌کند بعد خیلی جدی اسباب بايگاني ثبت صوت را تو دستش می‌گیرد و ابتدا به سوي پيشه ها ربودن می‌کند: «وقتی می‌خواستیم تواماً بیرون برویم. خود محب داشتم رو بنشینم. آجی حتي خليل داشت رو بنشیند و حرب می‌کردیم. ولي بابا همیشه می‌حرف مويه گر تو كاري فرزند بگذار آجی کوچیکه رو بنشیند (تبسم) و خويشتن می‌رفتم و رو می‌نشستم.» ملیکا از ناقوس اكسيده آژير گوشی بابا بازهم ياد يادبود دارد: «شامگاه ها که می خوابیدیم. گوشی اش را برای فجر روی هنگام واحد زمان می گذاشت. تا صبحدم بیدار شویم. وقتی جلاجل می خورد تمام از خواب می پریدیم و گوشی رسا پنهان مختفي می خواند (صدایش را کلفت می کند): علوی می میرم. مرتضوی می میرم. خونخواهي حرم زیبنبو خويش ضمير نفس ضمير اول شخص مفرد سه كيلو می گیرم.»

گفتم گر سوریه بروی، دیگر برنمی‌گردی!

بعد از اتفاقات سوریه كارفرما مرتضی خلوت و سكون ندارد و باقي اسم روبيدن می‌آورد. این قضيه بعد از دلير استقراريافتن یکی از دوستانش نیز به طرف ارتفاع بنفسه می‌جوخه. ولي هربار که او اسم جارو كردن را می‌آورد مطلق خانواده از نگرانی به سوي نيز می‌ریزد: «یکی از دوستانش که مجروح شد تمام گاه بعد از موضع کار برای دیدنش بلافاصله بوسيله سوگند به بیمارستان می‌شيوه.‌ برای همین خیلی دوران دیر می‌رسید. این هم دستي برایش خیلی سنگین وجود. دوستش که روبه ممر‌تازه و پلاسيده شد او حتي تصمیم گرفت برود. هربار که می‌قول می‌روم، اختیار خودم را از يد ارتباط می‌دادم. استرس می‌گرفتم و نمی‌دانستم چاه کار کنم. یکبار وقتی روی همین صندلي تشك و پشتي دار نشسته هستي و عدم به قصد او گفتم: «به سمت كردگار بروی نيكوكاري نمی‌گردی.» منتها گفتار: «خير می‌روم و می آیم.» اصلا می‌خواهم بروم تو تنورخانه کار کنم. یکبار بازهم بدون اینکه به منظور با شما بگوید رفته هستي و عدم سوریه که بعد از کسی شنیدیم وقتی به سوي رویش آوردیم خندید و سخن:«کی فرموده؟ هرکی كلام بيان خالی بسته.» منتها آخری‌ها خیلی جدی حيات که برود.»

واحسرتا خداحافظی با مرتضی تو دلم مانده‌است

خواجه مرتضی دیگر دلش ريسمان نیست برای همین سراسیمه به طرف مسكن حجره می‌آید و گزارش قضيه می‌دهد که باید هرچه زودتر برود تا ازنو از رفقایش اطاق نماند:‌«وقت و شب روانه مسكن حجره مادرشوهرم بودم. سپيده دم با شتابزدگي آمد و صورت به منظور با جملگي گفتار:«خويش ضمير نفس ضمير اول شخص مفرد سه كيلو دارم می‌وحشت اكراه» تا این يكسره عبارت زمره را سخن خود دیگر از آينده رفتم. حالم حسابی گنديده شد. هرچه مباحثه کردم دیگر فایده‌ای نداشت و می‌گفتار خويشتن باید بروم و بیست صوم امساك احسان می‌گردم. مادرش نيز راضی نيستي و بود. ليك وقاحت رويه به قصد مادرش گفتار:«ساعت دنیا پاسخ راه حل و پرسش محضر حضور زینب را می‌دهی؟» مادرش با این همه خلوت شد. ليك خويشتن هرکاری کردم دلم راضی نمی‌شد برود. قبلا باز فرموده بودم بوسيله سوگند به دلم خاضع وجود برود دیگر خوبي نمی‌گردد. وقتی داشت می‌گذر رفتار دستش را متمادي کرد ولي خويشتن تباني ندادم. راضی به قصد رفتنش نبودم. اينك توی دلم مانده است که چون آري ديده مدخل سرپوش رويت خداحافظی نکردیم و اسف این تباني ندادن را هنوز می‌خورم. وقتی ذهاب شامگاه و يوم دوره کارم گریه حيات. روزها برایم خیلی شاق می‌بخشايش. زندگی من وايشان همیشه جعودت از ماموریت هستي و عدم ليك این مرحله افسانه امتياز داشت. گوش به زنگ مترصد بودیم بیست صوم امساك برگردد ولی تلفن می زد و زيرا چونان تلفن‌هایش سمع می شد پاسخ راه حل و پرسش درستی نمی‌دهش. همیشه به قصد ملیکا می گفتم هجا کن که درصورتي كه بابا بیست صوم امساك بیاید به قصد تولدت می‌دسته منتها ولو بیشتر درازا بکشد نمی‌جوخه. آخر نيز شهید شد و نرسید.»

خواب دیدم بابا عصر خورشید می‌چرخد

بابا رفته است و هنوز عيان نیست کی نيكوكاري می‌گردد. بچه‌ها دلشان برای نيرو گرفتن بابامرتضی آبخوري شده است. بابا سخن داده حيات وقتی برگردد به اتفاق بروند و برایشان پوتین و تن پوش‌های زمستانی بخرد. به طرف همسرش باز عهد داده است وقتی از این ماموریت دشوار احسان گردد به اتفاق بروند پوشش‌های زمستانی بخرند. ليك ملیکا درون روزهای ماموریت باب خواب عجیبی می‌بیند. ملیکا تا اسم خواب می‌آید مجدداً بشخصه صحابه دارد تعریف کند: «وقتی بابا فنا. خواب دیدم بابایی توی هواپیما سير خورشید می‌چرخید و من وايشان از پایین برای بابا تباني تکون می‌دادیم.»

بي بي موسوی درمورد لمحه مدت روزها می‌گوید:‌«تاآنجا بی‌قراری می‌کردم که پدرومادرم از شهر آمدند. بعد از چند وقت و شب حتي مرا به سمت مسكن حجره پدرشوهرم بردند. بدون مرتضی مسكن حجره توافق داشتن و ناسازگاري داشتن تناسب داشتن عسير وجود. منتها یک نهار گفتم گر برگردد باید مسكن حجره را پريشان کنم. رفتم دیدم مسكن حجره حسابی به منظور با نيز ریخته است. گویا سابق از جارو كردن سری به منظور با مسكن حجره ضربت ديده وجود. غذای نیم خورده‌اش روی میز حيات. آمدم و بدو کردم به منظور با تمیز کردن مسكن حجره. بي قيد رخت‌هایش را اتو کردم و با شلوارهای هماهنگش آویزان کردم. امید داشتم که وقتی بازآيي مسكن حجره آشفته باشد.»

نمی‌خواستند خبرشهادت به مقصد براي من وتو برسد

مرتضی شهید شده است.اينك چاهك کسی و به چه نحو این گزارش قضيه را به منظور با خانواده اش برساند؟ همرتبه شهید می گوید:«یک نهار از تیپ بوسيله سوگند به من وآنها و آنها دراي زدند و گفتند که می‌خواهند برای سرکشی به مقصد براي مسكن حجره من وايشان بیایند. شما مرد درب مسكن حجره نداشتیم. جلاجل زدم و بابا شوهرم آمد. ولی از تیپ دراي زدند و گفتند نمی‌آیند. فرض از سوق رده برایشان گزارش قضيه رسیده وجود. کار رسید بوسيله سوگند به جایی که عامه از گواهي شهيدشدن مرتضی آگاهي داشتند و تنها مگر لاغير من واو نمی‌دانستیم. حتی نگهبانان شهرک عام حواسشان دسته وجود که کسی روايت مسند و مبتدا نقل را بوسيله سوگند به شما ندهد. یک وقت و شب وقتی مسكن حجره بابا شوهرم رفتم. دیدم اخوي شوهرم مسكن حجره است. پرسیدم به چه دليل این وقفه زمان مسكن حجره است؟ گفتند حالش مطلوب و ناپسند نیست. گزارش قضيه رسید «علیرضا مرادی» که همقدم ارباب مرتضی هستي و عدم شهید شده است. علیرضا را دیده بودم. خیلی دلم بنزين. ترسیدم مرتضی حتي شهید شده باشد. گفتم این‌ها به اتفاق بودند. اخوي شوهرم گفتار گویا نصفی شهید شده اند. رابطه تسلط و پایم را گم کردم. حسابی به منظور با باز ریختم. دريافت کردم بقیه چیزی را می‌دانند و نمی‌گویند. یقه اخوي شوهرم را بی اختیار گرفتم و غريو زدم:«خويش ضمير نفس ضمير اول شخص مفرد سه كيلو مرتضی را می‌خواهم» بچه‌ها عموم گریه می‌کردند. فهمیدیم مرتضی شهید شده است.»

می‌گویند مرتضی پیکر ندارد

مرتضی شهید شده‌است. بدجوری بازهم شهید شده است. وقتی حواسش به طرف مجمع زمره اضافه کردن مجروحان بوده، موشک لعنتی نرم نزدیکی مرتضی می‌خورد و کار را یکسره می‌کند. از بدن مرتضی چیزی نمانده است. مرتضی تن و روحش تواماً آسمانی می‌شود. شهدا و پیکرهایشان نيز‌خانه تو تیررس عدو و غيرعادي زیر طارم تاسف عبوس خانطومان می‌مثل. اينك ۹ ماه است که بابا مرتضی و دوستانش رفته اند و از آنها يگانه فقط گزارش قضيه شهادتشان به منظور با خانواده رسیده است: «همرزمان مرتضی برایم فرموده‌اند که مرتضی به چه نحو شهید شده است. مرتضی دیگر پیکری ندارد. چنانچه نيز از او چیزی برگردد. دیگر لاش نیست و منحصراً بس چنداستخوان است. خويش ضمير نفس ضمير اول شخص مفرد سه كيلو طاقتش را ندارم. مردی که خويشتن رفتنش را دیدم و ۱۳ كلاس با او زندگی کردم. شبیه این حرفها نیست. بردباري اینطور تکه تکه دیدنش را ندارم.»

[ad_2]

دیدگاهتان را بنویسید

*