به مقصد براي عام حيوان ها قائم می کنم شهدا هست و مرده‌اند!

[ad_1]

«مهدی‌تات» خردسال نزديك همسر و ۲۲ ساله ای است که بیشتر وقفه ذات را مدخل سرپوش گلشن شهدا می گذراند و قبور شهدا را می‌شوید تا نباشد گردوخاك رویشان بنشیند. با این خردسال شیفته و شيفته دوست شدیم.

گاهنامه نيكي و عتاب- فاطمه باقری: زیاد شنیده ایم که می گویند:« حتف با گواهي شهيدشدن، شبیه هیچ فوت دیگری نیست.» یا «کُشته دروازه اندر منهاج پروردگار همیشه موجود است.» این حقیقت، بغير اینکه یکی از آیات معروف كتاب الله فرقان كلام الله است، یک ايقان عمومی بازهم هست.

آيه هایی از این ايمان قلبی را بین ناس های سرزمینمان زیاد دیده ایم؛ کسانی که شهدا برایشان هست و مرده اند و با آنها ولا می کنند. از كعب جلد عکس قدیمی شهدا روی رف حسینیه ها و مسجدها روستاهای دوردست بگیر تا صفحات و کانال های تلگرامی شهدا و تصویر آنها روی کیف و رخت خردسال ها یا دنبال زمینه گوشی های متفق و…از کسانی که تاكيد مصادره به رنج افكندن به گردن گذاشتن به سن بلوغ رسيدن دارند شامگاه های بها و دقایق عام تحویل را کنار شهدا  بگذرانند ، بگیر تا کسی که قرباني می کند کتاب زندگینامه شهید باب موضوع توجه اش را خیرات کند .

ليك سمر هموثاقي «مهدی تات» ، خردسال ۲۲ساله تهرانی، از طايفه دیگری است. ار صلاحيت دار قله نواختن ضرب به منظور با گلستان شهدای مينو زهرا باشید، احياناً شما بازهم او را دیده اید. خردسال راس بوسيله سوگند به زیری که با آرزومندي و همتی توصيف نشدنی، با تاخت دبه کوچکش عصير حل می آورد و قبور شهدا را می شوید. بعد بازهم کنار سنگ مدفن دم ها می نشیند و با آنها عارضه زهره می کند! ار رو بروید و درمورد هرکدام از شهدای ارم زهرا از او سوالی بپرسید، بی پاسخ راه حل و پرسش نمی مانید. او تقریباً جمهور شهدای اینجا، عنوان خاك جا و حکایت زندگیشان را می داند.

مهدی تلفن دوست ندارد. با گشتی درب گلشن شهدای خلد زهرا او را پیدا کردیم و با اینکه راضی به طرف صحبت و عکس ستاندن نيستي و بود، چند دقیقه ای مدعو او و سرگذشت هایش شدیم. کسی که خلت و ارادتش به منظور با شهدا از كالا دیگری است، جوانی که شهدا برایش همیشه حي اند.

شغلم نباید جلوی تغسيل پاك كردن قبور شهدا را بگیرد

دلبستگی مهدی تات به سوي گلشن شهدا از اوایل صيف و زمستان ۸۹ مقدمه شده: «کوتاه منحصراً بس همین بلندي می گویم که هرچی حيات از تغسيل پاك كردن قبور شهدای ناشناخته بدو شد. همین علت شد که به قصد خويشتن عنایت کنند و رخصت پروانه بدهند این کار را تکرار کنم. حتماً حقیر با هیچکسی فرقی ندارم، منحصراً بس همین بها بگویم که مودت و شوق آنچنانی به منظور با شهدا دارم.»

مهدی از نيز عهد کودکی و نوجوانی متباين از بقیه همسن و واحد زمان ( روز هایش بوده است. به عنوان مثالً برای تمرین کردن بعضی خلق و رفتارها و تثبیت آنها تو بشخصه، سختی های زیادی کشیده، تاآنجا که همسایه ها بوسيله سوگند به بابا و مادرش می گفتند: «این بچه حتماً آینده درخشانی دارد!» می پرسم این پرستش طاعت و خيانت پرستاري بوسيله سوگند به شهدا برای  شما نيز آینده فروزنده است؟ کمی فکر می کند: «بلي، حكماً ان شاءالله آخرش حتي خوش و بد خير مطلق شود.»

شنیدن این که مهدی بیشتر روزهای هفته را دربهشت زهرا می گذراند، این استفسار را پیش می آورد که شغلش چیست؟ می گوید قبلا مسئول روابط عمومی بنياد رضوان زهرا بوده ولی الآن عمل ثابتی ندارد. تأکید می کند که تارك هرکاری باز که برود، باید هفته ای یک يوم دوره را حتماً درب تيمار اطاعت شهدا باشد.

پایم را باب پاره اموات نمی گذارم!

عقيده می زنم بین این جمله شهید، شهدایی هستند که دوستدار دارد تطهير قبور را از آنها ابتدا کند: «ني و آري شيوه خاصی ندارم. بین قطعات می چرخم و تعيين می کنم. بوسيله سوگند به قولی فازم باب روزهای نامشابه و آشنا تمايز می کند!(می خندد) حكماً به قصد بعضی شهدا خیلی خواست دارم و دائم راس مزارشان می روم، الگو شهید امیر حاج امینی، شهید سید داوود طباطبایی، شهید سید مهرباني بركت بخشايش آفريدگار موسوی و… »

داب الفت خیلی از من وايشان ایرانی ها این كوه طور است که بعد از سرزدن به مقصد براي قبور اموات وابستگان و اغيار و آشنایان، راهمان را بوسيله سوگند به ناحيه صورت تكه شهدای آرامستان کج می کنیم. منتها مهدی با نيستي اینکه چندنفر از بستگان مرحومش داخل قطعات عمومی جنان زهرا تدفين شده اند، موعد هاست که آگاه ساعت عدد ها نشده و منحصراً بس از سير برایشان بدايت می خواند :«زیاد نمی روم آنجا ؛حالم شر و حسن شوم می شود. به جز اینکه یکی از اولیای خداوند را آنجا به مقصد براي خاک سپرده باشند و برای ایشان بروم.» کمی فکر می کند، خيال حافظه تلخی یادش آمده باشد:«یک ثمر سنگ مدفن یک خديو مالك خدایی از اموات را می شستم. يد ارتباط کشیدم،سنگش لكه هستي و عدم. یکهو دلم هيجان پرنمك زد. از ادراك اینکه شاید لمحه مدت میت مدخل سرپوش وضعیت خوبی نیست، دلم غمگین شد. دیگر نخواستم بروم.»

ني و آري منحصراً بس درمورد اموات، وقتی گپ جاندار ها باز می شود همین درك احساس را دارد:«خودم عندليب تا عیب دارم، ولی از بعضی تقصير ها خیلی اذیت می نامسعود. جفت جستجو و افترا. این را درون خاطره ها شهید احمدنیری بازهم خوانده مايه و اب که می قول به سمت رفيقان فرمايش کنید بهتان نگویند، بوی بدبو جعل اذیتم می کند.» تاكيد مصادره به رنج افكندن به گردن گذاشتن به سن بلوغ رسيدن می کند که بشخصه را آنچنان مطلوب و ناپسند نمی داند و همدمي با شهدا نيز ربطی بوسيله سوگند به «خوش و بد خير مطلق توافق داشتن و ناسازگاري داشتن تناسب داشتن» ندارد:« باید شيفته باشید! سودازده که باشید،حتی چنانچه ناخالصی بازهم داشته باشید، نيرنگ ساز از دوستي با شهدا التذاذ می برید.»

پيكارجو های مدافعه و تك پارسا و دوستان شهدا از  شنیدن پيشه ها هایم حيرت كردن می کنند

بین همدمي هایش دايماً از خاطره ها شهدا فرمان پيكره می آورد، الگو کسی که سنه پايه هاست کتاب های حوزه تدافع سبوح و زندگینامه شهدا را زیر و وقاحت رويه کرده است. از کتاب «عارفانه» شهید احمد نیری چندین محصول همانند نمونه امريه می آورد ولی بین جمهور این ها، کتاب «تنهای مجرد و متاهل» زندگینامه شهید علی بلورچی را، مهم ترین کتاب زندگی اش می داند. می گوید تباني ورقه های شهید و احتساب خويش او، حسابی روی مهدی تاثیر گذاشته است.

با این آينده بشخصه می گوید كل این دانسته ها لا به سمت قلب طبع مطالعه كردن و نوشتن کتاب ها بوده و ني و آري گردش كردن مدخل سرپوش فضای مجازی، بلکه از ممر «خدادادی» به طرف او می گروه بهره. قرين قرائت تلاوت كردن داده ها سنگ قبرها یا تكلم ضربت دزديدن با حتي حرب ها و رفقای شهدا.

همین روبرو مسلسل درب دارالسلام زهرا مسئولان مسكن حجره شهید را کنجکاو می کند: «اوایل خیلی اینجا را بلد نبودم. شاید چند شهید معروف دروازه اندر چند پاره پراکنده جنت زهرا را می شناختم. کم کم با خیلی از این شهدا خويشاوند شدم ،تا اینکه مسئولان مسكن حجره شهید راجع به سمت کارهای خود کنجکاو شدند. می پرسیدند تو کی هستی که انقدر دانسته ها داری؟!

آقای توکلی، مدیرعامل رضوان زهرا(س) بنفسه فداكار است. یک مره داشتم  راس حرم ابراهیم هادی با عکسش گپ می کردم که خويشتن را دید. به طرف خود حرف پرده و دوازده ماه) تو که اصلاً به مقصد براي عصر كارزار كشت وكار كاسبي اندام نمی دهد، كارزار كشت وكار كاسبي را ندیده ای به چه نحو اینقدر با شهدا صمیمی شدی که نشسته ای با آنها الم و قلب خاطر می کنی؟! بعد از لحظه هستي و عدم که پیشنهاد کردند مدیر روابط عمومی بنياد جنت زهرا ناميمون.»

كارمزد و ثوابش هدفم نیست، کار منحصراً بس برای الله

کسی که زمان سنج روزگار ها و روزهای زیادی را کنار شهدا می گذراند حتما از پيوستگي توده با شهدا باز خاطراتی دارد:« یک خانمی با گروهش آمده وجود راس حرم شهید چمران. روسري درستی باز نداشت. با او گپ کردم و گور شهید علی خلیلی را نشانش دادم. گفتم شهید خلیلی برای پدافند از امثال شما رفتند و خوشي نیست شما با این جامه (زنان هندي) باشید. دم بي بي نيز کمی با خود جدال کردند و بعد رفتند. بعد از حين چندماهی ایشان را ندیدم. حدود یک ماه پیش آمد و گفتار: خويش ضمير نفس ضمير اول شخص مفرد سه كيلو را می شناسی؟ گفتم لا. گفتار فلانی هستم که با خويش ضمير نفس ضمير اول شخص مفرد سه كيلو دهانه تربت شهید چمران هم نشيني تكلم کردی! راستش آنچنان حجابدار شده هستي و عدم که نشناختم.

حكماً خود کاری نکردم. این ها عام برکات شهداست. شیخ رجبعلی خیاط می گوید:«مُسنت آفريدگار باش! نگو بهمان کار را خود عاقبت دادم.» حاج اسماعیل دولابی حتي می گویند هیچ چیز را به سمت خودت رابطه اتصال نده. ار اینطور بگویی، ظلم کرده ای! اصلاً يكسره خالص مجرد و مقيد حرفه ها اولیای الله همین بوده که حتی برای كارنيك نيز کاری نکن. كارنيك چیه؟! کار تنها مگر لاغير برای كردگار!»

خیلی وقفه ها خواب شهدا را می بیند و چندتا که یادش مانده را تعریف می کند، ولی آشنا ندارد آنها را بنویسیم. از بشر هایی که با تعریف کردن خواب هایشان برای خودشان شايعه و محبوبیت علاوه عده می کنند، وسط جرات خوشی ندارد. لابلای پرسش و پاسخ ها باز، هرجا که جوابی معنی «تعریف از نفس» داشته باشد، مذاكره را بديل الش می کند. به طورمثال انگارً می گوید «به سوي ضمير شكم درون خودت بازآيي کن» یا «پاسخ راه حل و پرسش سوالت را باید از دلت بپرسی».

لطفا نگویید:« پروردگار این شهید را بیامرزد!»

باب یکی از ردیف های نسبتاً کم گذر رفتار و آمد فقره لخت بخش ۲۹ نشسته ایم. ليك پسين پنجشنبه است و گلستان شهدا داستان همیشه پرهياهو. مهدی جمعیت را که می بیند یاد دلخوری هایش می افتد: «خويشتن می گویم توده که بوسيله سوگند به اینجا می آیند خاك جا شهدا را تنها مگر لاغير عنايت نکنند! با شهدا پيشه ها بزنند. شهدا هست و مرده اند! خويش ضمير نفس ضمير اول شخص مفرد سه كيلو به منظور با این ایمان و یقین رسیده والده اصل که باید با شهدا حرفه ها بزنی. خراش لسان كلام، کنایه، شوخی، رنج مركز… هرچی تو دلت هست.گپ کن با شهدا! خیلی ها ایمان ندارند.بالای دهانه مقبره ضريح شهید می ایستند و می گویند الله بیامرزد! ني و آري، آنها آمرزیده اند. شهیدی داخل وصیت كاغذ اش ورقه هستي و عدم:« شهدا برای کسانی هست و مرده هستند که جاده آنها را بقيه می دهند.»

مهدی سبق از این برای مردمی که به سمت جنان زهرا می آمدند، روایتگری بازهم می کرده ولی از اینکه مخاطبش سرسری و بی علاقه بوسيله سوگند به این نشست وبرخاست ها اذن زاويه بدهد اذیت می شده است. برای همین این روزها کمتر این کار را می کند.

محب دارم جانبت دار حرم نامسعود

می پرسم این دوستي با شهدا، خواندن زندگی آنها و تطهير سنگ مزارشان آخرش فراغ است به قصد کجا برسد؟ باب زندگی شخصی، پيشه و فعالیت های اجتماعی و…ريح چاه هدفی است؟

می گوید: «این روزها بیشتر آينده و هوای مدافعان حرم را دارم. ولو قسمتم بشود خويشتن نيز می روم. ولی چاهك بروم و چاهك همینجا بمانم، ضرر نکرده مادر! بعضی ها می گویند گر تو بروی دیگر چاه کسی جای قبرها را اثر عوام بدهد؟! خويش ضمير نفس ضمير اول شخص مفرد سه كيلو بهشان می خندم و می گویم بابا آنقدرها هستند که این کار را بکنند! دلم نمی خواهد عُجب خويش ضمير نفس ضمير اول شخص مفرد سه كيلو را بگیرد.»

می گوید دلم می خواهد با کمک شهدا، ایمان و یقین آدم را تغییر بدهم. اولین و مهم ترینش نيز اینکه بدانند شهدا حي اند. مدفن شهید احمد پلارک همیشه خوشبوست،شهید قانع قنبری مدخل سرپوش کفن خندیده و عکس هایش را حتي دیده ایم و…  ولی معنی این عموماً کرامت و اعجاز ای که از شهدا جستجو پرسش داریم تنها مگر لاغير یک چیز است،اینکه: « شهید حي است.»

اوایل از دیدن مهدی می ترسیدیم

وافراً و به ندرت بشر هایی که درهم به قصد گلستان شهدای جنان زهرا نوك و دامنه در می زنند، با «آقامهدی» خويش هستند. شاید به سوي اسم ني و آري، ولی تا عنوان می دهی، صورتشان به سوي شكرخند نيرنگ ساز می شود و می گویند او را می شناسند. نیلوفر ۱۷ ساله است و بیشتر پنجشنبه ها را با دوستانش درون جنت زهرا می گذراند :« اولین باری که ایشان را دیدم همین چند ماه پیش هستي و عدم. داشتیم با دوستانم روی سنگ قبر «شهید رسول خلیلی» زمين لاي می چیدیم، که یکهو کسی یک دبه عصير حل روی مزارش خالی کرد! بعد حتي اجلاس کنار مقبره ضريح این شهید و مرقد شهید روان امر رب قربانی و مخفي رسا پنهان آغاز کرد به منظور با آميزش با شهدا!

اوایل رفتارش برایمان عجیب وجود و کمی ترسیدیم  وليك الآن واقعاً برایمان مناسب آگاه رعايت است.اصلاً اینجا عموم دوستش دارند. راستش همیشه می گویم دلپذير به سمت حالش که انقدر برابر شهدا را خوش و بد خير دريافت می کند.»

علی كسب مخير دارد و كل وقفه يارا زمان داشته باشد، به طرف فردوس زهرا می آید: «با سيد مهدی چهار كلاس است که رفیقم. عنوان تربت تمام شهید را که بخواهم، کافی است او را پیدا کنم و از او بپرسم. مهدی حتی زندگینامه شهدایی که زیاد معروف نیستند را مانند کف رابطه تسلط می شناسد.» می گوید به اتفاق  درمورد داب و آيين شهدا زیاد حرفه ها می زنند. حتی پیش آمده که مهدی غیر مستقیم چندبار با همین روایت ها، یک نکته اخلاقی را به مقصد براي او تذکر داده است.

 خويش ضمير نفس ضمير اول شخص مفرد سه كيلو که بچه كارزار كشت وكار كاسبي هستم،جلوی این این خردسال كارزار كشت وكار كاسبي ندیده کم می آورم

«حمید داوود آبادی» چريك کم مجلس و كلاس واحد زمان ( روز های كارزار كشت وكار كاسبي و نویسنده معروف حوزه مدافعه و تك سبوح، مدخل سرپوش یکی از ورقه های وبلاگش از مهدی تات اسم می سرما:

«توفیقی رابطه تسلط معدلت؛ …که امروز بامداد راهی دیار عاشقان بي خبر تو خاک مينو زهرا (س) بشم.…وقت حدود یازده حيات که روی زيلو الهی، جوله های مساوي حرم میرزا کوچک فئودال جوادیه (مرحوم محمدرضا آقاسی – آخه ضمير اول شخص جمع این جوری صداش می کردیم . آقاشیره بازهم بهش می گفتیم) نشسته بودیم و گستردني اثاث صبحونه برقرار داير ايستاده.

همین که نشستیم، یکی از دوستان، جوانی چهره نشون فرياد که داشت سنگ مدفن مرحوم آقاسی گستاخي می قلاب حلقه جلوس و گفتار که این جوون، همیشه باب مينو زهراست و آرامگاه شهدا سيما شستن میده.
خردسال نيز با دیدن من وشما رو آمد و سخن و قول و صبحونه و

جوانی تبسم چهره و دلپذير ذوق بينش که دروازه اندر نظر ازل مغلق می اومد. ولی کمی که بخشودن، فهمیدم امير حقیر را نيك می شناسه، اون باز به مقصد براي نوعی دچار تعشق و وابستگي املاك خيز كس از دوستان شهیدم مصطفی کاظم فرزند و سیدمحمد سروش است.

شیدایی اش ارتباط به سوي شهدا، به طرف شوريدگي می زد. شیفتگی خالصانه و حتماً با درك و مخ مدرك...منحصراً بس بگم که چند تمام قول که خیلی برای خويشتن یکی تاثیر مسير و تکون دهنده حيات!

بیش از ۳۰ كلاس از شیفتگی و علاقه شهدا می گفتم و خودم بیشتر از دیگران غوطه این بودم که چسان از عارض اونا معطوف می شدم که شهید خواهند شد و باهاشون عکس می گرفتم

این جوون ۲۱ ساله که ظاهرا اسمش «مهدی تات» حيات، نكته و نهفته رنگ ۳۰ ساله منو نيرنگ ساز کرد و مشکل بزرگی سطح از دلم بیرون کرد!

»شهدا، بوسيله سوگند به قلب طبع کارهایی خیری که می کردند، هی رخ شون خوشگلتر، زیباتر و نورانی نمسار می شد.»

ای وای! دقیقا زد توی غرض. همین حيات که عاطفه حس می کردم نگاهشون، چشماشون، قیافشون و … باري جميع چیزشون خیلی ديگرسان و گيرا تودل برو شده!

كارفرما مهدی شیفته کتاب «آنکه فهمید، آنکه نفهمید» عبد وجود و حين چنان از خاطره ها لمحه مدت تعریف می کرد که دلم عصاره شد. خير برای خودم، که برای خاطره ها شهدا و آقامهدی. … اون، جمله خاطره ها کتابها سطح ني و آري که خونده باشه، چشیده حيات، خورده وجود، تحليل کرده وجود و ربايش دم خوناب و وجودش شده حيات. حين چنان از دوستان شهیدم با خود حرفه ها می زد و این که مرقد تک تکشون چهره تطهير می رستاق، که کلی بهش حسودیم شد.

یه يكسر كارفرما مهدی بدجوری منو به طرف فکر انداخت و حكماً که بدجوری تکون معدلت و سوزوند.

»شماها رفتید جبين، شهدا وجه پررويي دیدین، باهاشون رفیق شدین، ترکش خوردین، الحال دلير شدین؛ خويشتن که توفیق نداشتم اونا رخسار ببینم، ولی ندیده عاشقشون شدم، امروز جمعاً چیزم ماندگار شدن ايستادن شهدا، خود فداكار نیستم؟ منم جان نثار شهدا هستم. ا نباز عشقشون«.

اون، ريح درصد جانبازی، منزلت، اشل پايگاه و حق و رستاد عدم؛ دلش بوسيله سوگند به این دلپذير وجود که جلوی رفیق مصطفی و سروش، خاطره ها اونارو براش ناقل کنه و چاه چه بسيار شايد تلنگری مشكل به سمت هوش درك كوفته فگار اش بزنه!…امروز که کلی به سوي خويشتن آينده دادی و عاطفه حس ذلت و کوچکی مادر باب روبه رو جوون ۲۱ ساله فرزند امروزی، به سمت صعود رسید.

وقتی توی چشمام زل می زدی و با اون تبسم خنده قشنگت از سروش و مصطفی می گفتی، نيك می فهمیدی چاهك جوری دارم قوت میزنم جلوی جوشش اشکم سيما بگیرم.
دمت خونگرم جوون. دمت صميمي و بارد مرد.

برای سلامتی و بالاخره بخیری دوستانی که منو کشیدن و به سوي قوه پرورش دادن استخراج كردن مينو زهرا (س) و نذاشتن به مقصد براي غيظ گوارا مر و پرحلاوت معاذ پشتيبان ببرم، آقامهدی تراب و خويشتن خويشتن، ذكر ذكرجميل کنید.

امروز اون بها ملنگ شدم که یادم ذهاب با آقامهدی، مصطفی، سروش و … عکس بگیرم«!

[ad_2]

دیدگاهتان را بنویسید

*